« بر باد رفته »
خواستم رنگِ تو را به سفیدی دفتر بپاشم خواستم بگویم نباشی خانه قبرستانیست برای خودش بگویم دنیای بعد از تو قابل تصور نیست ببین چگونه جمله ها کم آورده اند بگذار ساده بگویم حسرتِ زندگی بر دلم خواهد ماند اگر لبخندت را اشک ببینم مادرم .... روزت مبارک بی خیالِ خیالت سر بر زمین بگذارم خیال دارم امشب را بی هوسِ دیدنِ چشم هایت بارانی شوم خیال دارم امشب را بی شوقِ پرواز بر آسمانِ دلت آرام گیرم خیال دارم امشب را بی خیالِ تو شوم اگر این دل بگذارد ! روزائی که بی حالم روزائی که هیچ راهی برای فرار از خودم ندارم کافیه چند لحظه پلکمو رو هم بذارم یه لبخند دو تا چشم پر از احساس همه ی اون چیزیه که منو آروم می کنه اما بعد ... یه حس عجیب یه آه از ته دل و یه حسرت همه ی آرامشم رو می گیره دوست ندارم پلکمو باز کنم دوست ندارم تو رو از دست بدم دوست ندارم حسرت نداشتنت باز وجودمو بگیره من راضی ام حتی به همین لحظه های کم به همین رویا به همین خواب به همین لبخندی که با چشم به هم زدنی محو می شه تو باش ... رویا باش ... قربون این صفای حرمت قربون خاک پای زائرات قربون اون خادمی که از جون و دل داره به عشقت خدمت می کنه حس عجیبی داره شیرین و پر از دلتنگی وقتی دستمو میبرم طرف ضریح دلی که عمریه آشوبه آروم می شه حس سبکی بهم می ده دوست ندارم از این جا دل بکنم معلوم نیست کی دوباره برگردم اصلن فرصت باشه یا نه اما این بار دارم نهایت استفاده رو می برم هیچ وقت این طور درگیر نبودم با خودم با منی که هیچ وقت این طور من ! نبوده دارم از خودم بارها می پرسم که چرا یه مدت فراموش کرده بودم کی هستم از کجام از آقا خجالت می کشم بگم آقا فراموشت کرده بودم یا امام غریب نذار این بار، بار اخری باشه که میام پیشت لیاقتشو بهم بده گفتم نمیخوام این بار این قدر طول بکشه گفتم طاقت ندارم گفتم دلم برات تنگ می شه گفتم می خوام کنارت باشم ازش خواستم زود به زود باشه انگار نشنید یا شاید نخواست برم پیشش بعد از 2 سال خواسته مو برآورده کرد شاید خواست مسیر خودمو پیدا کنم شاید با این کار خواست بفهمونه بهم که دارم درست میرم آخ که چقدر منتظر بودم بازم بتونم دستمو بذارم رو ضریحش سرمو تکیه بدم بهش بگم آقا منم همون که ازت خیلی کمک می خواد یا ضامن آهو منو طلبیدی واسه دیدنت صدامو شنیدی پیش خدا منو هم دعا کن بارِ دیگر حرف ها مانده از تو برای تو از احساسی که بی تو خواهد خشکید از قلبی که بی تو خواهد ایستاد از وجودی که بی تو سرد شده دل به دریا خواهم زد همه را خواهم گفت همه را جز التماسِ ماندنت را ماندن دستِ تو نیست تو خود، ماندگاری چه بی میل باشی چه نباشی بیا ... بارِِ دیگر همه را خواهم گفت از روزی که دل بر دامت افتاد از رویاهای گاه و بی گاه از شادی ام که از شادیِ تو بود از لب های خندانم که از خنده های تو بود همه را خواهم گفت جز زجری که از نبودنت بود جز آتشی که بر جانم افتاد جز حسرت های بی تو بودن را همه را خواهم گفت از آینده ای که برایت ساخته ام از شادیِ با هم بودنمان از خوشبختی از رویائی حقیقی همه با من ... تو فقط بیا ... بارِ دیگر ... بازم آخر ماه بازم حرص خوردن های زیادی بازم درگیری با خودم اما این ها مهم نیست مهم اون چیزیه که نمی فهممش مهم اون چیزیه که می خوام و نیست مهم اون چیزیه که انتظارشو می کشم رفتیم ثبت نام کردیم انگار امام رضا طلبید صدامو شنید غصه مو فهمید فرصت بهم داد واسه حرف زدن واسه درد دل واسه تکیه زدن به ضریحش واسه کمک خواستن ازش بدجور چشم انتظارم چشم انتظار چیزی که می تونه محال باشه چشم انتظار یه حرف چشم انتظار یه اتفاق یه اتفاق خیلی بزرگ که زندگیمو زیر و رو کنه خستگیم از انتظاره خدایا خودت کمک کن آدم هائی هستن که هیچ بهره ای از زندگی نبردن تک افتادن سختی کشیدن تنها چیزی که سر پا نگهشون داشته امیدِ با رویاشون زندگی می کنن خواب حسرت هاشون رو می بینن که بهش رسیدن خودشون رو اونطور که دوست دارن تصور می کنن اون وقت هائی که میبینی یه آدم تو افکار خودش یهو یه لبخند میاد رو لب هاش بهش نخند نگو دیوونست اینم دنیائی داره دنیائی که تو نمی بینیش بذار تو دنیاش همه اون چیزائی که آرزوشو داشت و بهش نرسید رو تجربه کنه این طوری خوشحاله لبخندشو ببین یه لبخند بده بهش بذار بفهمه رویاهاشو می بینی درک می کنی اگه رویاش واقعی نیست بذار لذت بردنش واقعی باشه مگه آدم از زندگیش چی می خواد؟ امروز ... و باز بی تو، جشنی که برپاست برای من نیست هفت سینِ آرزویم از آنِ توست سلامتی که برایت خواهم خواست و سعادت تو و سروری که در دل خواهی داشت چهارم سرخی سیبِ عشقت و سیراب شدنت از کَس سین ششم را سبزی زندگانی ات خواهم نوشت سوخته دلی که صدایش را نشنیدی و سنگیست که در سینه مانده و سطر سطرِ نامه هایم برای تو سایه ای از تو در خیالم ساعتی که عقربه اش همان است که بود گو تازه رفته ای سین هفتم ... همان سین است سینِ سرخیِ آتشی که سوزاندست مرا هفت سینم را به انتظار چیده ام انتظاری که پایان ندارد انتظاری که مرا خواهد برد از یادِ تو هر سال را به انتظار بر سفره خواهم نشست شاید عیدی ام تو باشی یه روز شاد و خوشحال یه روز غمگین و ناراحت یه روز بی تفاوت اما بعضی روزا آدم نه میدونه خوشحاله نه میدونه ناراحته هیچی نمیدونه از خودش فقط احساس سبکی میکنه سنگینی هیچی رو احساس نمیکنه مثل پرنده ای که تازه پرواز رو یاد گرفته امروزم از اون روزاست یه دنیا غصه یه عالمه درد اما راضی از خودت و دلت ------------------------------- روزگاری ... خسته از حرف های ناگفته شکسته ... آدمیست دیگر می رنجد از نگفتن ها می شکند از سنگینی دلش محرمی نیست برای شنیدن می گوید برای خودش خودش برای خودش قصه ها و راز ها حرف های دل را هم خالی می شود هم غمگین باز حرف باز قصه ها برای خودش تکرار و تکرار و تکرار
لیک هفت سینِ روزگارم
سوز نگاهی خواهد بود که ندیدی

